سلام خوبین... نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد... میدونم الان میگید خوب ننویس مگه زوره

آره خوب زوریه... یه غلطی کردیم وبلاگ ساختم...چشمم کور ..دندم نرم باید به زور هم شده آپ کنم.
از کجا بگم؟از ۲ هفته پیش که تولد همسری بود و کیک و تولد و رستوران و هوای۲ نفره بود بگم؟
نه بابا گفتن نداره.تولد بود دیگه..بزار از اومدن مامانم بگممممممممممممم... بالاخره مادربزرگ تشریف آوردن و کلی خوشحالمون کردن و کلی سوغاتی و خوراکی های خوشمزه برامون آوردن.
در ضمن تخت و کمد پسر خوشگلم و خریدیییییییییییم..خیلی نازه....توش و تمیز کردیم و برای لباس های فینگیلیش چوب لباسی های کوچولو کوچولو خریدم.عروسک هاش چیدم... ساک بیمارستان و اماده کردم.ملافه تختش و کشیدم و پتو و بالشت هم گذاشتم روش...عروسک موزیکالش و وصل کردم به تختش... رو تخت هم یک ملاف تمیز انداختم که خاک نگیره.
امروز هم مامانیش زحمت کشید لباسهای نیو بورن رو همرو یه آب و شامپو کوچولو زد. آخه تو این فروشگاه ها لباس ها میافته زمین و همه دستمالی میکنن.. اینه که گفتم بچم مریض نشه.فزدا هم حوله و پتوش رو میشورم.
الان لباس های فندقم رو بنده... همه یه وجب ..دلم ضعف میره نگاشون میکنم..
برای بیمارستان ۲ دست کنار گذاشتم که اومدیم بیرون یکیشو تنش کنم..یکیش یه بادی سفیده روش ۳ تا جوجه داره... بعد روش یه بلیز آستین بلند لیمویی میاد... با یه شلوار لیمویی جوراب دار.. که جورابااااش جوجه است. اون بکی هم سفید آستین بلند که رو سینه اش خرس داره با یک کلاه خرسی... جفتش خوشکله..اما خودم عاشق جوجو ام
حالا اگه حسش بیاد عکسش رو میزارم.
دیگه بنده تقریبا اماده هستم.... این ۳ ...۴ هفته پایانی هم خدا بخیر بگذرونه که ایشالا فندوقم رسیده و تپل و مپل بدنیاد بیاد...خیلی میترسم اما به خاطر این که بچم و ببینم ترس همراه باشادمانیه.حالا خودتون فکر کنید حس ترس و شادی قاطی بشه چی از آب در میاد.
دوست دارم برای زایمان بی حسم کنن تا بیهوش. اما دکترم گفت باید ببینی دکتر بیهوشی نظرش چیه و دلبخواه نیست.
کلا از بیهوشی بدم میاد....دلم میخواد موقع تولد ببینمش تا اینکه بیهوش باشم و بعد خوابالو و خمار بهوش بیام با حالت تهوع ..اونم بعده ۳ یا حتی ۴ ساعت.
هنوز برای اسمش به نتیجه قطعی نرسیدم.
نظری ندارین؟
خوب دیگه من رفتم....باییییییییییی